خانه » سینما » خلاصه داستان سریال هسل (مادر) +معرفی بازیگران و عکس
کوچک کننده و فرم دهنده بيني Nose Up ساعت بند چرم اليزابت تخفيف ويژه فقط 15 هزار تومان عينک آفتابي Louis vuitton فقط 30 هزار تومان دستبند مغناطيسي پاوربالانس فقط 10 هزار تومان سفيدکننده دندان Whitelight فقط 20 هزار تومان ساعت گوچي gucci دستبندي نگين دار فقط 15 هزار تومان ساعت طرح رولکس نقره اي فقط 20 هزار تومان  ساعت كاسيو تيتان طرح EDIFICE 554 فقط 55 هزار تومان  گردنبند مرغ آمين فقط 20 هزار تومان عينک خلباني شيشه آبي فقط 28 هزار تومان

براي ديدن ساير محصولات اينجا کليک کنيد

خلاصه داستان سریال هسل (مادر) +معرفی بازیگران و عکس

خلاصه داستان سریال هسل (مادر) +معرفی بازیگران و عکس

خلاصه داستان سریال هسل (مادر) +معرفی بازیگران و عکس

خلاصه داستان سریال هسل (مادر) +معرفی بازیگران و عکس

داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت ها

سریال مادر

ملک دختری کوچک هست که در خانواده هیچکس به او توجه نمی کند او در خانه ای که ناپدری به او ظلم میکند بزرگ شده است و مادرش از روی فقر رو به کار در میخانه های ترکیه میکند ملک دختری تنهاست که فقط تنها همدم او یاد پدرش و خرگوشی هست که با او بازی میکند.

اسامی و بیوگرافی سریال هسلسریال هسل سریال مادر

سریال هسل سریال مادر

روزی بین اون و ناپدری و مادرش اتفاقاتی می افتد که ملک دیگر راهی جز ترک خانه ندارد و باید به دنبال علاقه و چیز هایی که دوست دارد برود و در دیگر موضوع سریال فردی به نام زینب با بازی جانسو دره حضور دارد او از دانشگاهی که درخواست کار داده پذیرفته میشود و کار مورد علاقش را پیدا میکند ولی لحظه ای تمام برنامه هایش بهم میخورد و میفهمد که زندگی فقط برنامه ها نیستبلکه زندگی عبارت از اتفاق هاست او در یک جریان و اتفاق با ملک دختر تنها و بیچاره آشنا میشود و حالا زندگی این دو فرد تنها به هم گره میخورد ملک و زینب حالا چه چیزهایی در سر دارند برای دوری از ظلم ها و تنهایی ها و ملک برای دوری از ناپدری و مادرش با زینب که خود دختر تنهایی بوده فرار میکند و در ادامه داستان درام با بازیگران خاص و حرفه ای خود ادامه پیدا میکند ….

 

خلاصه داستان قسمت ۱ سریال هسل


هسل دختری هفت ساله ست. دختری که پدرش رو از دست داده و با مادرش و مردی به اسم چنگیز زندگی میکنه. چنگیز از مادر ملک سوء استفاده می کنه . شبا میبرتش بار و براش مشتری پیدا می کنه و از این راه پول درمیاره. مادر هسل هم آدم‌خونسرد و بی تفاوتیه و به دخترش توجه نمی کنه با این حال هسل دوستش داره و سعی می کنه جلوی همه جوری نشون بده که خیلی خوشبخته .
طرف دیگه ی داستان دختریه به اسم زینب که عکاسه و علاقه به پرنده ها مخصوصا پرنده های مهاجر داره و توی این زمینه عکاسی می کنه. از طرف فردی به اسم ارجان بهش پیشنهاد کار داده میشه اینکه با یه اکیپ تحقیقاتی و دانشجوها برن خارج برای تحقیقات و عکاسی در این رابطه ولی چون اکیپشون هنوز تکمیل نشده و خبر نهایی رو ندادن زینب موقتا توی یک دبستان(دبستانی که هسل توشه) شروع به تدریس کلاس اولی ها می کنه. روز اول کارش بهش میگن به بچه ها بگو برای پاموک ، سگی که تو حیاط مدرسه زندگی می کرده و مرده نامه بنویسن همه نامه می نویسن به جز هسل. زینب ازش میپرسه تو چرا نمی نویسی وقتت داره تموم میشه
هسل: میشه ننویسم؟
-چرا؟
-آخه پاموک که نمی تونه نامه هامون و بخونه اون ‌مرده.
بچه ها باهاش دعوا می کنن که مگه تو دوستش نداشتی و … زینب ساکتشون‌می کنه
هسل:میشه یه چیزی بپرسم؟بهشت کجاست؟ زیر خاک؟ ( بهش گفتن پاموک رفته پیش پدر مادرش توی بهشت)
زینب چیزی نمیگه و فقط میگه اگه دوست نداری ننویس. هسلم بهش لبخند میزنه. بعد کلاس کلاه بافتنیش و میده به زینب به خاطر اینکه بهش کمک‌ کرده.
وقتی زینب میره خونه کارت عروسی خواهرش براش اومده (خواهرش از خانواده ای که سرپرستیش و قبول کردن نه خواهر واقعیش) به دلایلی که مشخص نیست ازشون خوشش نمیاد و جدا از اونا زندگی می کنه پیام میده که نمی تونم بیام عروسی وقتی هم مادرش زنگ میزنه جواب نمیده.

هسل وقتی میره خونه میبینه چنگیز خونه ست( اسباب بازیهاشم دم در میبینه مامانش که داره میره بیرون میگه دیگه بزرگ شدی و از دست این خرت و پرتات خسته شدم) با ترس لرز میره تو خونه در کوبیده میشه چنگیز از اتاق بیرون میاد و سرش داد میزنه که چرا سر و صدا کردی حالا یادت میدم چطوری ساکت باشی و با کمربند میفته به جون بچه ? بعدا بهش زنگ میزنن و میره .

هسل که گریه می کنه کاغذ مچاله شده ای از تو جیبش در میاره و با حسرت میخونه: از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم (توی آگهی نوشته یه دختر بچه که تو نوزادی توی حیاط مسجد رها شده حالا پنج ساله ست و کنار خانواده ای که سرپرستیش و به عهده گرفتن خیلی خوشبخته).
هسل هر روز و هر شب به هوای این آگهی با خرگوشش(سیکیز) میره تو حیاط مسجد میشینه که شاید اونم یکی ببره و یه خونه ی گرم و نرم پیدا کنه ?❤
شب زینب تو رستوران نشسته سوپ میخوره که هسل میاد پیشش .میگه منم پول دارم و یه بستنی آب شده سفارش میده و با خوردنش میگه :عجب نوشیدنی خوشمزه ای
زینب: بستنی خوردنیه نه نوشیدنی
هسل :خیلی بانمکید معلمم
زینب:نه نیستم هسل: عصبانی اید؟
زینب: نه هسل :قیافه تون اینجوری نشون میده
زینب: قیافم اینجوریه
هسل:ولی به نظر من بانمکید (شوخید) یه چیزی بپرسم؟ شما من و دوست ندارید؟
زینب: بچه ها رو دوست ندارم هسل: پس کاش معلم نمیشدید
زینب: نیستم یه مدت کوتاه معلمم
هسل میشینه پیش معلمش و دفترچه ش رو که توش چیزای مورد علاقه ش و نوشته نشونش میده میگه شما هم به چیزایی که دوست دارید فکر کنید نه چیزا یا کسایی که دوست ندارید . بعد برمی گرده سر جاش به یونجه های توی گلدون پست پنجره اشاره می کنه میگه اینا سه برگین ولی چهار برگیشونم هست میگن اگه اونا رو پیدا کنی و آرزوت و بگی آرزوت برآورده میشه .
روی شیشه ی بخار گرفته مینویسه: یونجه و زینب زخم های دست هسل و می بینه.بهش میگه من برسونمت خونه هسل میگه خودم چراغ قوه دارم میرم . وقتی میرسه می بینه بازم چنگیز خونه ست با ترس و خیلی آروم میره تو و سریع میخوابه.

صبحش زینب میره پیش ارجان و میگه من تو مدرسه کار شروع کردم هر وقت اکیپ آماده ی سفر شد زودتر اعلام کنید که به مدرسه اطلاع بدم .برادر ارجان، علی هم اونجاست که انگار از زینب و عکساش خوشش میاد.اما زینب زیاد بهش رو نمیده.
هسل گرسنشه می بینه هیچی تو یخچال نیست چند تا قند میخوره و میره مدرسه وقتی زینب میاد سر کلاس میبینه همه در حال تغذیه خوردنن جز هسل وقتی می پرسه هسل میگه صبحونه زیاد خوردم سیرم بچه ها میگن دروغ میگه هیچ وقت هیچی نمیاره هسل اجازه میگیره میره دستشویی دقتی دیر می کنه زینب یکی از بچه ها رو میفرسته سراغش اونم میاد میگه هسل تو دستشویی خوابیده!! زینب بدو بدو میره می بینه ملک غش کرده رو زمین دستشویی. زنگ میزنن مامانش بیاد دنبالش. اون یکی معلم(سزگین) زخمای تن هسل و می بینه و به زینب میگه این بچه یه چیزیش هست هم خوب تغذیه نمیشه هم بدنش زخمیه .

 

خلاصه داستان قسمت ۲ سریال هسل

زینب میره پیش ملک که دراز کشیده رو مبل ملک میگه: معلم سزگین کجاست؟
زینب :بیرونه بگم بیاد؟
ملک :نه
زینب : چرا؟
ملک : همش سوال پیچم کرد .که مامانت و دوست داری ؟ ازت خوب مراقبت می کنه؟
زینب: تو چی گفتی؟
ملک: گفتم دوسش دارم همه ی بچه ها ماماناشون و دوست دارن. همه ی مادرا مراقب بچه هاشونن…معلمم من حالم خوبه فقط یه کم خوابم میومد قول میدم دیگه تو مدرسه نخوابم زینب: باشه ملک خودت و خسته نکن میری خونه میخوابی خوب میشی
ملک : میشه نرم خونه؟ همینجا بمونم؟
زینبم میگه که مامانش داره میاد دنبالش. وقتی مادر ملک میاد بدون اینکه بپرسه چی شده خیلی خونسرد دست ملک و میگیره میبره و سزگین شکش بیشتر میشه که این بچه بد سرپرسته .فرداش که ملک نمیاد مدرسه سزگین به موسسه ای که کارشون حمایت از بچه های بد سرپرسته اطلاع میده و جریان ملک و میگه اما اونا و مدیر راضی نمیشن و میگن دلایلتون ناکافیه باید مدرک داشته باشید سزگین عصبانی میشه و میگه پس من امروز با زینب میرم دم خونشون تا سر و گوش آب بدم . ظهر میرن دم خونه ی ملک هرچی در میزنن کسی باز نمی کنه همسایه شون میگه کسی خونه نیست چنگیز هست اونم در و باز نمی کنه. ازگی میگه چنگیز شوهرشه؟ همسایه : نه شوهرش مرده دوست پسرشه هر روزم دعوا دارن از دستشون خسته شدیم دیگه
شعله و ملک میان یه چشم ملک بسته ست سزگین میپرسه چشمت چی شده ملک میگه توپ خورده بهش شعله هم داد و بیداد می کنه که چرا دنبال بچمی
سزگین :من احساس می کنم این بچه مشکل داره ،رابطه ی دوست پسرتون باهاش چطوره؟
شعله : به تو چه؟ بچه بچه ی منه شوهر شوهر من
این و میگه و ملک و میبره . سزگین میگه ببین چطوری حرف میزنه من این بچه رو فراریش میدم حالا ببین
شب ملک گرسنشه می بینه هیچی نیست بخوره میره سراغ چیپس و پفکای چنگیز اونم از راه میرسه و …
وقتی شعله میاد میبینه چنگیز ملک و کرده تو کیسه زباله میترسه مرده باشه ولی وقتی درش میاره زنده ست میگه تو رو خدا از این شوخی ها نکن چنگیز میخنده ?
شعله که دلش سوخته یه کم پول میذاره رو میز به ملک میگه برو واسه خودت یه چیزی بخر ملکم سریع پول و خرگوشش و برمیداره و میره. دوباره میشینه تو حیاط مسجد که زینب می بینتش میگه این وقت شب اینجا چیکار می کنی و میبرتش خونش .
ملک گرسنشه چشمش میفته به بیسکوویتای رو میز زینب میگه به چی نگاه می کنی؟ ملک: سیکیز گرسنشه می تونم یکی بردارم؟ زینب : معلومه که می تونی برداری ملک: خیلی نخوره شکر داره براش خوب نیست…اینم نصفه موند حروم نشه اینم من بخورم.
این و میکه و با اشتها و لذت اون تیکه ی کوچیک بیسکوویت و میخوره . زینب دلش میسوزه و براش تخم مرغ درست می کنه.ملک همینطور که با اشتها می خوره میگه شما هم خیی ادم خوبی هستید هم خوب غذا درست می کنید
زینب : نه تخم و مرغ و همه بلدن درست کنن
ملک: مامان منم غذاهای خوشمزه ای درست می کنه زینب: مثلا چی؟
ملک: وقتی دهنمون پره نباید حرف بزنیم… مامانم ماکارانی خوب درست می کنه
زینب:با چی؟
ملک: با گوشت ، با گوجه فرنگی و … زینب: معذرت می خوام اگه نمی خوای می تونی نگی …حق با توئه با دهن پر نباید حرف زد.
ملک:مامان شما هم مثل شما خوب غذا درست می کنه مطمئنم همینطوره چون دخترا به مامانا میرن… راستی مادرتون چه شکلیه؟ مثل شما خوشگله؟ موهاش کوتاهه یا بلند؟ زینب:نمی دونم یادم نیست ملک : مگه میشه؟ مادرا فراموش نمیشن
زینب: چون ازش متنفرم
ملک تعجب می کنه
بعد شام زینب برای ملک کتابی راجب پرنده های مهاجر میخونه ملکم با اشتیاق گوش میده بعد میگه دلم میخواد ببینمشون زینب میگه اگه میخوای فردا بریم ملک با خوشحالی میگه واقعا؟
زینب: آره چرا که نه چون صبح زود باید بریم شب همین جا بخواب من برم یه پتو بیارم
ملک یهو ناراحت میشه و میگه اما مامانم نگرانم میشه
زینبم میگه حق داری نگرانت میشه
ملک معذرت خواهی می کنه زینب میگه نیازی به عذرخواهی نیست منم همینجوری گفتم . الان خانم معلم (سزگین) میاد دنبالت.
ازگی میاد و ملک و میبره ملک که انگار دلش نیست بره با ناراحتی به زینب نگاه می کنه.
وقتی میرسن در خونه ی ملک بازم سزگین و شعله دعواشون میشه .
صبح چنگیز میگه سر و شدای دیشب واسه چی بود؟ صدای یه زن دیگه میومد
شعله میگه معلم ملک بود یه کم بحثمون شد
چنگیز:این بچه ت حسابی دردسر شده باید بهش یه درس دست حسابی داد
این و میگه و به خرگوش ملک نگاه می کنه??(درسته که میگن کسی که به حیوون رحم نکنه به آدما هم نمی کنه)
ملک تو مدرسه میره پیش زینب میگه خانم معلم قول داده بودید بریم پرنده ها رو ببینیم
زینب: قول نداده بودم گفتم اگه شد بریم ولی می دونی که همیشه کارایی که دوست داریم و نمی تونیم انجام بدیم
ملک با ناراحتی میگه فهمیدم میخواد بره که زینب میگه اگه یه وقت مشکلی داشتی به سزگین بگو.(اکیپشون تکمیل شده زینب از کار استعفا داده و قراره بره خارج بلیطشم حاضره).
دیشب دفترچه ی ملک(همون که کارای مورد علاقه ش و نوشته بود) جا موند خونه ی زینب زینب قتی میره خونه شروع می کنه به خوندنش ‌ همون لحظه نشون میده ملک رسیده خونه و داره برای چنگیز لقمه درست می کنه.

(توی دفترچه نوشته با کف حباب درست کردن، رفتن رو صندلی، باریدن بارون توی تابستون، بستنی آب شده، بوی گلی که موقع تمیز کردن زمین به مشام میرسه، مادر توی تبلیغ شامپو، موها رو از دو طرف خرگوشی بستن و…) وقتی لقمه و چایی رو میبره چایی از دستش میفته و چنگیز با عصبانیت مجبورش می کنه زمین و لیس بزنه و بعدم تمیز کنه . میگه ببین از دست تو و مامانت چی میکشم رژ لبش و می بینی رو زمین؟ ملک رژ لب و برمیداره چنگیز میگه میخوای مثل مامانت بشی؟ بزن ببینم بلدی ملک طفلی بی خبر از همه چی رژ لب و میزنه و شعله میرسه و خشکش میزنه.
زینب بلیط داره به ارجان زنگ میزنه میگه من دو ساعت دیگه میام کاری دارم باید انجام بدم .
شعله تو ماشین به چنگیز میگه بریم شبم برنگردیم تو هتل بمونیم
چنگیز:مطمئنی؟( ملک و انداختن تو کیسه زباله گذاشتن دم در که احتمالا کار شعله بوده چون نمی خواد بچه ش خودش یه زن بدکاره بشه گفته این کار و می کنم یا میمیره یا کسی میفهمه و میبرتش)
شعله داد میزنه : آره گاز بده بریم
زینب وقتی میرسه دم خونه ی ملک میبینه از آشغالا یه صدایی میاد و تکون میخوره با ترس در کیسه رو باز می کنه و می بینه ملک توشه?
ملک و میبره خونه .ملک دراز کشیده و گریه می کنه.
زینب: چیزی می‌خوای؟ تشنته؟

زینب: حیاط مسجد؟ اونجا چیکار میخوای بکنی؟
ملک اون تیکه از روزنامه رو میده به زینب
زینب میخونه:
از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم … با گریه میگه: واسه همین میرفتی اونجا؟
ملک:زینب: حیاط مسجد؟ اونجا چیکار میخوای بکنی؟
ملک اون تیکه از روزنامه رو میده به زینب
زینب میخونه:
از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم … با گریه میگه: واسه همین میرفتی اونجا؟
ملک: من و هم میگیرن مگه نه خانم معلم؟ یا اینکه فقط نوزادا رو به سرپرستی قبول می کنن؟ ?
زینب دیگه نمی تونه جلوی خودش و بگیره و میزنه زیر گریه.
صبحش زینب ملک و میبره لب ساحل جایی که همیشه برای عکاسی از پرنده ها میره . وقتی پرنده های مهاجر مان ملک میدوه سمتشون و داد میزنه:پرنده ها تو رو خدا منم با خودتون ببرید.منم ببرید تو رو خدا
زینب که تحت تاثیر قرار گرفته میره پیش ملک بهش میگه من فراریت میدم .می خوای؟ میریم یه جا که هیچ کس پیدامون نکنه باهم زندگی می کنیم ، من‌ مادر تو میشم تو دختر من

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال هسل

شعله تو ماشین به چنگیز میگه بریم شبم برنگردیم تو هتل بمونیم
چنگیز:مطمئنی؟( ملک و انداختن تو کیسه زباله گذاشتن دم در که احتمالا کار شعله بوده چون نمی خواد بچه ش خودش یه زن بدکاره بشه گفته این کار و میی کنم یا میمیره یا کسی میفهمه و میبرتش)
شعله داد میزنه : آره گاز بده بریم
هسل وقتی میرسه دم خونه ی ملک میبینه از آشغالا یه صدایی میاد و تکون میخوره با ترس در کیسه رو باز می کنه و می بینه ملک توشه?
ملک و میبره خونه .ملک دراز کشیده و گریه می کنه.
هسل: چیزی می‌خوای؟ تشنته؟
ملک:حیاط مسجد
هسل: حیاط مسجد؟ اونجا چیکار میخوای بکنی؟
ملک اون تیکه از روزنامه رو میده به زینب
زینب میخونه:
از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم … هسل با گریه میگه: واسه همین میرفتی اونجا؟
ملک: من و هم میگیرن مگه نه خانم معلم؟ یا اینکه فقط نوزادا رو به سرپرستی قبول می کنن؟ ?
هسل دیگه نمی تونه جلوی خودش و بگیره و میزنه زیر گریه.
صبحش هسل ملک و میبره لب ساحل جایی که همیشه برای عکاسی از پرنده ها میره . وقتی پرنده های مهاجر مان ملک میدوه سمتشون و داد میزنه:پرندهه ها تو رو خدا منم با خودتون ببرید.منم ببرید تو رو خدا
هسل که تحت تاثیر قرار گرفته میره پیش ملک بهش میگه من فراریت میدم .می خوای؟ میریم یه جا که هیچ کس پیدامون نکنه باهم زندگی می کنیم ، من‌ مادرر تو میشم تو دختر من
ملک گریه ش میگیره
هسل: می دونی فردا چه روزیه؟
-ملک: نه
هسل: روز دروغ گفتن همه می تونن به هم دروغ بگن ما هم اینکار و می کنیم می تونی تا آخر عمرت این دروغ و بگی؟ می تونی بهم بگی مامان؟
ملک با گریه هسل و بغل می کنه میگه مامان، مامان جونم?
هسل میگه دیگه گریه نکن همه اینا میگذره تو ترک نشدی تو داری اونا رو ترک می کنی
با هم نقشه میکشن هسل میگه میری خونه طوری که کسی متوجه نشه مثل همیشه میای بیرون انگار میری مدرسه هیچ چیزم از خونه برندار که شک کنن بعدد میری لب ساحل دم دریا(دریا اون روز طوفانیه) وایمیستی که یکی ببینتت وقتی حواسش نبود لباسات و میندازی تو دریا که فکر کنن غرق شدی بعدم ما با هم میریم استانبول.
وقتی شعله و چنگیز صبح ملک و میبینن تعجب می کنن چنگیز میگه ماشاالله نه تا جون داره این بچه.
شعله هم پول میده به ملک میگه برو خرگوش جدید بخر.
ملکم با اوقات تلخی میگه فهمیدم و میاد بیرون.
هسل و ملک میرن ترمینال قبلشم ملک کاری که هسل گفته بود و کرد و همه فکر کردن غرق شده به شعله هم خبر دادن.

تو ترمینال خبر ملک پخش میشه . دارن میرن که پاتریکس برادر ارجانم میاد هسل هول میشه ملک و رد می کنه بره بیرون هسل میگه باید برم استانبول ولی شانسی که میارن گوشیش زنگ میزنه میگن باید بیاد برای خبر دختر بچه تو دفتر روزنامه کار دارن اونم خداحافظی می کنه کارتش و به هسل میده و میره.
هسل و ملک سوار اتوبوس میشن و به سمت استانبول حرکت می‌کنن. هسل موهای ملک و شونه می کنه ملک میگه:شما هم وقتی مادرتون موهاتون و شونهه می کرد خوشتون میومد؟
هسل: نه، وقتی مامانم موهام و شونه می کرد حس می کردم باید ازش عذرخواهی کنم ملک: چرا؟
هسل: چون خودم و مثل بار اضافی حس می کردم.
بعدم از مادر واقعیش میگه که تو بچگیش ولش کرده همون لحظه هم مادرش و نشون میده که از زندان آزاد میشه
هسل و ملک میرسن استانبول.وقتی از اتوبوس پیاده میشن یه عده پلیس و می بینن که تک تک مدارک مسافرا رو چک می کنن هسل هول کرده نمی دونهه چیکار کنه ازش میخوان شناسنامه ی ملک و نشون بده با استرس تو کیفش و میگرده که ملک میگه مامان دستشوییم گرفته نمی تونم صبر کنم پلیسم میگه خب برید وقتی دور میشن هسل به ملک میگه آفرین تو خیلی باهوشی نجاتمون دادی ملک میگه ولی واقعا دستشویی دارم میرن دم دستشویی هسل کیف و میذاره دم در که ملک میاد میگه در دستشویی خرابه و هسل میره تو و کیف رو یادش میره وقتی میان می بینن کیف نیست. میرن جلوتر پیداش می کنن اما پولا رو برداشتن.ملک ناراحت میشه و معذرت خواهی می کنه هسل بغلش می کنه میگه اشکال نداره همه چیز درست میشه یه کم از مامانم پول میگیرم که یه جایی رو بگیریم بعدم کار پیدا می کنم.

خلاصه داستان سریال هسل قسمت ۴

میرسن به توقف گاهی که کارت های شناسایی میگیرن.. بعد از استرس های طولانی میرسن به اول صف..پلیس : کارت شناساییتون رو بدید..هسل میده و پلیس ازش کارت شناسایی بچه رو میخواد..هسل مثلا تو کیفش داره دنبالش میگرده..ملک که میبینه هسل داره تو مخمصه گیر میکنه بهش میگه: مامان من دستشویی دارم..نمیتونم نگه دارمش..پلیس: باشه برین.. ملک و هسل رد میشن که هسل میگه: چه بچه باهوشی هستی خوب ردمون کردیا..ملک: مامان..من واقعا دستشویی دارم..هسل کیف رو بیرون میزاره و بچه رو میبره داخل دستشویی..بعد دستشویی تازه متوجه کیف ها میشه و میره بیرون از دستشویی که کیف هاش نیس..دوان دوان از محدوده دستشویی خارج میشه که ملک داد میزنه: مامان ..هسل صبرمیکنه تا بچه ای که هیچ نسبت خونی نداره بهش برسه.. و بعد از کلافگی کیف هارو کنار نرده ها پیدا میکنن و میبینن همه پول هارو برداشتن و بدون هیچ پولی درمونده تو خیابون ها موندن..ملک: ببخشید.. هسل ملک رو باتموم وجود بغل میکنه و آروم میشه..
شعله میرسه خونه و به چنگیز میگه ملک افتاده تو دریا و گم شده..هسل برای ملک با سکه های تو جیبش “سیمیت ” میخره و باهم میرن تو قایق ..ملک با دیدن موج ها میگه: مامان جون اب خیلی خوشگل کف میکنه..هسل بهش میگه: اونجوری اویزون نشو بیا پیشم بشین و ببین.هسل : باید برات اسم جدید پیدا کنیم..ملک: چرا؟ از ملک خوشت نمیاد؟..هسل: نه چون قراره زندگیمون رو تغییر بدیم میگم..اسمت چی باشه ؟ ملک: نمیدونم مگه مامان ها روی بچه هاشون اسم نمیزارن؟..هسل: راست میگی.. درنا..اسمت درنا باشه؟ ملک: مثل درنای مهاجر؟..هسل: خوشت میاد؟..ملک: خوشم میاد..درنا..در..نا..
گونول (مادر اصلی هسل) میره شرکت جاهیده ( مادر خونده هسل ) تا باهاش حرف بزنه که میفهمیم گونول و جاهیده همدیگر رو میشناسن و هنوز باهم در ارتباطن..

گنول اصلان میره پیش جاهده و بهش ادرس جایی میمونه رو میده و از جاهده تشکر میکنه بابت بزرگ کردن دخترش و میگه: نمیدونم چجوری لطفتونو جبران کنم..جاهده: ببین گنول من هسل رو در مقابل چیزی بزرگ نکردم..هسل واسم بار نیست..هرگزم نخواهد بود..گنول: میدونم شما نزاشتین دخترم درد بی مادری بکشه..خواستم تشکر کنم فقط حالش چطوره خوبه؟..جاهده: اره خوبه نگران نباش..گنول: از وقتی خبری به من ندادید من مردم. ازدواج کرده؟..جاهده: نکرده..تازه دانشگاهش تموم شده..شروع به کار کرده..الانم استانبول نیست..گنول: واقعا؟ الان کجا زندگی میکنه؟..جاهده بلند میشه و روبرو گنول میشینه و میگه: سالها قبل در این مورد باهم حرف زدیم..هسل میدونه بچه ناتنی ماعه..اما خواهراش نمیدونن..بهم قول دادی ..چون نمیخوام ارامشمون بهم بخوره..گنول: قولم قوله..من جلو دخترم سبز نمیشم..جاهده: درستش هم همینه.. گنول بلند میشه که بره قبل از رفتنش از جاهده عکس دخترشو میخواد .. جاهده تنها عکس هسل رو از رومیز برمیداره و میده به گنول.. گنول ذوق زده میشه و میگه: چقد شبیه مامانم شده خدای من.. ممنوم ازتون..میره دست جاهده روببوسه که جاهده دستشو عقب میکشه و میگه: خواهش میکنم…
هسل و ایگل ( اسم دیگر ملک یا اونایی که ترکیه میبینن درنا ) داخل مغازه هستن که هسل میگه : من میرم پیش مامانم تو اینجا تنها بمون میام پیشت..
گنول میره بالای پل پیاده که روبروش دخترش رو میبینه و ناخواسته اولین دیدار شکل میگیره..با تعجب بهش نگاه میکنه و هسل از کنارش رد میشه.. که ایگل از بیرون مغازه داد میزنه: مامان مامان من اینجاام… گنول پایین رو میبینه که دختر بچه ای ایستاده و یاد حرف های جاهده میوفته که میگفت: ازدواج نکرده..تازه دانشگاهشو تموم کرده و شروع به کار کرده.

گنول میره تو مغازه و پیش ایگل.. ایگل داره همینجور میگرده که گنول پاش میخوره وسیله ها و وسیله ها میوفته پایین..ایگل میره کمکش میکنه.. گنول هم بهش خیره میشه..
هسل میره پیش مادرش و درخواست پول میکنه جاهده هم براش سریع پول رو جور میکنه.. تو شهر باندیرما لوکاس ( پاتریکس یا اونایی که تو ترکیه هستن به نام علی میشناسن ) از دور از چنگیز عکس میگیره..
هسل میره بالای پل هوایی که میبینه مغازه ای که داخلش ایگل مونده اتیش گرفته..بدو بدو میره پایین..در به در دنبال دخترشه که میبینه خبری نیست ..اما یه کاغذی رو میبینه رو دیوار هست و دست خط ایگل یادش اومده که بهش میگه کنار پارکی هستیم که از اتوبوس پیاده شدیم .ایگل و گنول تو پارک هستن که ایگل نقاشی میکشه.. هسل میاد و ایگل رو بغل میکنه

ایگل و گنول تو پارک هستن که ایگل نقاشی میکشه.. هسل میاد و ایگل رو بغل میکنه ( گنول برای اینکه با هسل روبرو نشه میره ) هسل میبینه که ایگل کفشاشو در اورده و بهش میگه: کفشات کو..ایگل: اونجاست.. عه خاله پیرزن رفت که..هسل: خاله پیرزن کیه دیگه؟..ایگل: تو مغاره دیدمش ..کلی از وسایلو ریخت پایین خیلی خندیدم که نگو..بعدش که فهمید من اینجا منتظرت میمونم..با من اومد نترسم..هسل: میدونی که نباید با غریبه ها حرف بزنی..ایگل: میدونم اما خاله پیرزن کمکم کرد..بهم اب داد..هسل: بیا بریم هتلی که اینجاست یکم بمونیم…
میرن تو هتل و یه اتاق میگیرن و با دیدن روزنامه ها میبینن که عکسای ایگل همه جا هستش استرسشون بیشتر میشه.. پایان

 

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۵

ایگل و هسل تو هتل هستن که ایگل تلویزیون رو روشن میکنه و اخبار پیرامون خودشو میبینه..بغض رو نگه میداره..هسل میاد جلوش میشینه و میگه: دلت واس مامانت تنگ شده؟ نه؟..میتونی بهم بگی..ایگل با بغض میگه: زنی که تو تلویزیونه نمیدونه مادر ملک دلش واسش تنگ نمیشه..واسش دعا نمیکنه..هسل: شاید بکنه..و بی محابا ایگل رو بغل میکنه و آرومش کنه..
شعله و چنگیز از خونه میزنن بیرون که لوکاس ازشون عکس میگیره..
فردا صبح هسل به ایگل میگه: تو اینجا بمون من میرم کار پیدا کنم.. هسل اول میره دانشگاه برای عکاسی اما شغل نیاز ندارن.. ایگل تو اتاق هتل گشنه میشه و دنبال غذا میگرده .. اما چیزی پیدا نمیکنه..سکه روی میز رو میگیره و میره بیرون تا سیمیت بخره واس خودش.. ایگل میاد بیرون و میره از تو پارک سیمیت میخره و میره رو میز میشینه و نقاشی میکشه.. گنول که از دور داره نگاش میکنه..طاقت نمیاره و میره پیشش تا باهاش صحبت کنه..ایگل میگه: ابی روشن دوس دارم اما ندارم..گنول بهش خودکارشو میده و بعدش رو پاک کن میبینه نوشته ملک..و بهش میگه: تو دوتا اسم داری؟ ملک و ایگل؟..ایگل: من فقط ایگل هم..گنول: پس پاک کن مال دوستته؟ اون داده؟..ایگل: من نقاشی نمیکشم..میرم تاب بازی کنم.. ( گنول واسش مداد ابی کم رنگ میگیره و بدون اینکه بهش بگه با مداد رنگیاش قاطی میکنه )

هسل دنبال کاره و قرار میشه برای مصاحبه فردا بره جایی.هسل میره تاکسی سوار میشه و همزمان سانلی(خواهر کوچکترش) هم بهش زنگ میزنه..هسل گوشی رو جواب میده و وقتی هسل ادرس هتلی که میمونن رو میگه خواهرش میشنوه..
گنول و ایگل باهم دیگه یه قول دو قول ( پنج سنگ ) بازی میکنن که هسل اونارو از تو تاکسی میبینه و سریع پیاده میشه
.. هسل میبینه که دوباره کفشای دخترش تو پاش نیست… میره پیش ایگل بهش میگه: چرا اومدی بیرون ..ایگل هم میگه گشنم شده
ایگل مادرشو با خاله پیرزن آشنا میکنه و بعد از یه گفت و گوی کوتاه از هم جدا میشن
شب شده و غمزه و سانلی تصمیم میگیرن برن هتلی که هسل میمونه و اونو سوپرایز کنن..
هسل تو اتاق هتل میخواد در بالکن رو ببنده اما بسته نمیشه چون خرابه..در اتاق به صدا در میاد .. هسل با امید اینکه از پذیرش اومدن در رو باز میکنه که سانلی میگه: سوپرییز.. ( ایگل سریع میره پشت کمد قایم میشه ) ..سانلی بعد بغل کردن هسل میاد داخل اتاق که ایگل رو میبینه قایم شده.

در اتاق به صدا در میاد .. هسل با امید اینکه از پذیرش اومدن در رو باز میکنه که سانلی میگه: سوپرییز.. ( ایگل سریع میره پشت کمد قایم میشه ) ..سانلی بعد بغل کردن هسل میاد داخل اتاق که ایگل رو میبینه قایم شده.ایگل سریع میره پشت هسل قایم میشه.. غمزه میگه: این کیه؟..هسل: دخترم.. تو باندیرما چنگیز و شعله رفتن رستوران و که میبینن که لوکاس اونارو تعقیب کرده اومده اونجا..چنگیز به شعله میگه: فردا میری کلانتری و میگی جست و جو رو تموم کنن ..بگو میخوام واس دخترم مراسم ختم بگیرم.کنکاش بشه میان سراغ من..منم بعدش میام سراغ توو.. اونوقت خودت میدونی شعله ..میرم پیش پلیس و میگم این زن بچشو انداخت تو پلاستیک آشغال..و انداخت جلو در …یجوری میوفتی تو دردسر که نگو.. چنگیز بلند میشه و میره سر میز لوکاس و میگه: باهم حرف بزنیم؟ واسه همینم اومدی اینجا..
تو استانبول بعد از اتفاق بدون پیش بینی برای هسل ..غمزه میگه: خواهرمو ببین بدون ازدواج بچه داره..سانلی: خودتو ببین…هسل: حامله ای تو؟..غمزه: اره اما دارم عروسی میکنم..همون عروسی که نمیخوای بیای..ابجی اگه نیای مادر مرت کلی حرف میسازه..هسل: نگران نباش نیومدن من برای خراب کردن ارامش کسی نیست.. سانلی که به هسل حق میده رو به غمزه میگه: تو به جا اینا فکر کن چجوری به اون خونواده بچه رو بگی.. هسل با تعجب نگاه میکنه و میگه: نمیدونن؟ غمزه: مرت نمیخواد بگیم.. غمزه با اشاره به ایگل میگه: باباش کیه؟..هسل: دوست قدیمیم تو محل کارم..سانلی که مهربون تر نشون داده شده نسبت به غمزه میگه: وای چشماشو ببین چقدر شبیه ابجیمه..غمزه: گرچه ابجی هم شبیه مامانمون نیس.. هسل هم میگه من خودم به مامان میگم.. و دوخواهر میرن از اونجا..
بعد از حرف زدن چنگیز با لوکاس ..لوکاس کارتشو به شعله میده و میگه: خواستید تنها حرف بزنید زنگ بزنید..
فردا صبح هسل میره برای مصاحبه کاری و از اونجایی که در بالکن بازه ملک داره سرما میخوره..

 

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۶

شعله میخواد بره بازار که چنگی میاد بالا سرش میگه به جای بازارگردی باید بری کلانتری اما شعله جوابشو نمیده و چنگیز رو نگاه میکنه و چنگیز میگه دیشب خبرنگاره رو اوردم پیشت باس میزدی تو گل باید میگفتی دخترم مرده یکمم گریه میکردی همه چی ختم بخیر میشد اما الان میری کلانتری هرجور خودت دوس داری ولت میکنم .

هسل میره یه دفتر برا پیدا کردن کار اما اون کاری که اون میخواد رو نمیتونه پیدا کنه و مجبور میشه کار نظافتچی رو قبول کنه .

ایگل بدجور سرما خورده و هسل بهش زنگ میزنه میگه که کار پیدا کردم ایگل خوشحال میشه و میگه کارت رو دوس داری معلم شدی هسل میگه نه اما دوسش دارم و بهش میگع نگران نباشه و تا ۹ شب باید سرکار باشه .

شعله میاد خونه و چنگیز بهش میگه رفتی کلانتری اونم میگه نه که چنگیز شروع به دعوا کردن باهاش میکنه و میگه باید به حرف شوهرت گوش بدی
هسل خیلی سخت کار میکنه همه جا رو تمیز میکنه و ایگل حالش بد شده و میره که نقاشی بکشه میفهمه خاله پیرزن براش مدادرنگی ابی خریده و بهش زنگ میزنه و میگه خاله پیرزن بیا باهم بازی کنیم گنول میگه کار دارم بعدش مامانتم وقتی بفهمه عصبانی میشه ایگل از گنول به خاطر مداد رنگی تشکر میکنه و میفهمه‌که حال ایگل بده

هسل به هتل زنگ میزنه اما ایگل جواب نمیده و نگران میشه
چنگیز با دوستش حرف میزنه و وسایلاشو جمع کرده و میگه باید از اینجا برم شعله میگه برا چی باید از اینجا بری و التماسش میکنه که نره و میگه ملک رو کشتی حالا نوبت منه و میگه ولت نمیکنم

هسل وقتی برمی گرده هتل میبینه ایگل نیست میره پایین مسئول هتل میگه یه خانمی بردش براتون یادداشت گذاشتن.بهش میده گونول نوشته ایگل حالش خوب نبوده بردمش خونه ی خودم و آدرس و نوشته‌
وقتی هسل میرسه اول تشکر میکنه بعد میره پیش ایگل که خوابیده. گونول میگه تبش کمتر شده دکترم بردم ولی چون شناسنامه همراهش نبود گفتن شاید به دارویی حساسیت داشته باشه و دارو ننوشتن. هسل که نمی دونه چی بگه سکوت میکنه . گونول میگه بچه خوابه ما هم بریم بیرون یه چایی بخوریم.چایی میریزه میاره هسل میگه از کجا فهمیدید ملک مریضه؟ خودش گفت؟
گنول:نه چیزی نگفت خودم حس کردم
هسل:راست میگید مادرا حس می کنن نمی دونم چرا من متوجه نشدم گنول:شما مادر جوونی هستید .درگیر کار شدید طبیعیه ولی چرا نمیرید پیش مادرتون؟ هسل: نمی خوام بار اضافی باشم
گنول:مگه میشه؟
بعد زینب میگه که فرزند خونده ی اون خانواده ست و بعد شروع به درد و دل می کنه میگه نمی دونم چرا اینا رو دارم به شما میگم

شروع به درد و دل می کنه میگه نمی دونم چرا اینا رو دارم به شما میگم گنول:بعضی وقتا مهم نیست به کی میگیم مهم اینه که خودمون و خالی کنیم
زینب شروع به تعریف می کنه: مادرم وقتی پنج سالم بود ولم کرد.حتی نمی دونم کجا به دنیا اومدم یا روز تولدم کیه. یادمه روز آخری که با هم بودیم رفتیم پارک من با خوشحالی سوار چرخ و فلک شدم بعد رفتیم رستوران من منوی بچه رو سفارش دادم ولی به جای عروسک بهم ماشین دادن چون عروسکاشون تموم شده بود منم زدم زیر گریه . مادرم هر کار کرد ساکت نشدم شاید نمی خواست اون روز اونجوری با گریه ی من خراب بشه. بعد من و برد یه قاصدک دستم داد وقتی فوت کرد من دست از گریه کردن برداشتم و با خوشحالی بهش نگاه کردم یه قاصدک دیگه خواستم مادرم بهم داد وقتی مشغول فوت کردنش بودم مادرم رفته بود .
با گریه ادامه میده: بعدها باخودم گفتم شاید اگه اون روز دست از گریه کردن بر نمی داشتم یا اگه انقدر مشغول بازی با قاصدک نمیشدم مادرم نمی رفت.
گونول که به زور جلوی گریه ش و گرفته میگه دلت میخواد مادرت و ببینی؟
هسل: همیشه میگن مادر پدرا بچه هاشون و بی چون و چرا دوست دارن ولی به نظر من دقیقا برعکسه. بچه های کوچیک بی چون و چرا پدر مادراشون و دوست دارن. حتی اگه کتکم بخورن، مورد آزار و اذیتم قرار بگیرن از دوست داشتنشون منصرف نمیشن. فقط واسه اینکه اونا خوشحال باشن همه چیز و قبول می کنن.حتی اگه ترک هم بشن بازم به دوست داشتنشون ادامه میدن. به همین خاطر هیچ پدر مادری نباید بچه ش و ترک کنه.
من اصلا نمی خوام با کسی که به این عشقم…به این عشق یکطرفه م خیانت کرده روبرو بشم.
گونول میگه حق دارید سینی رو میبره آشپزخونه و بی صدا میزنه زیر گریه?? هسل و ایگل شب اونجا میمونن. صبح حاضر میشن برن هسل به ایگل میگه بهتری؟
ایگل: آره خوبم
هسل: ببخشید انگار نمی تونم مادر خوبی باشم
ایگل میپره بغلش و میگه تو بهترین مادر دنیایی
بعد میگه یه چیزی بگم دعوام نمی کنی؟ میشه قبل رفتن سوپ خاله رو بخورم؟ گرسنمه
گونول که پشت در حرفاشون و میشنوه با سینی سوپ و نون میاد تو میگه سوپ آماده ست ملک با ذوق شروع به خوردن میکنه. موقع رفتن گونول به هسل میگه به نظرم بهتره برید پیش مادرتون. با این حال تنها نمونه بهتره بعد یه پاکت میده به ایگل میگه یه کادوی کوچیکه توی جعبه یه جفت کفشه گونول میگه به نظرم کفشش یکم تنگ بود. ایگل با خوشحالی کفش و میپوشه و میگه اندازه ست. هسل خجالت زده میگه: پس واسه همین کفشاش و هی درمیاورد من چطور نفهمیدم.

 

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۷

داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت ها داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت ها داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت ها

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۸

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۸ سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۸ سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۸

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۹

خلاصه داستان قسمت 9 سریال هسل
خلاصه داستان قسمت ۹ سریال هسل

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۰

خلاصه داستان قسمت ۱۰ سریال هسل

لوکاس برمیگردلا و میره … هسل دوان دوان میره سمتش و میبرش تو اتاق خالی… هسلی: التماستون میکنم اینکار و نکنید برای اینکه مشهور باشید اینکار و میکنید؟ لوکاس: هرچی که باشه… فردا میخوانید.. لوکاس میخواد رد شه که هسل تقلا میکنه… هسل با تموم قدرت لوکاس رو هل میده و اونو میزنه زمین و کپسول آتشنشانی رو میکیرکو بالا تا بزنہ تو سمرلوکاس… لوکاس با داد میکه: چیکار میکنی؟… بعد بچه دزدی میخوای قاتلم باشی؟ بزنی… بزنی دیگه … هسل به خودش میاد و کپسول رو میزاره زمین…  لوکاسی با گفتنی : من خبرو مینویسمر از اونجا میره… تو بیمارستان هم به کنول میگن وضعیتتون خیلی بده و یاید با یکی از اشناهاتون صحبت کنیم.. ششغله به هسل زنک میزنه و وقتی هسل جواب میدهد تلفن رو قطع میکنه… هستنلی با ناراحتی اینکه ایگل رو از دست بده فکر اشو میکنه و تصمیمر نهایی رو میگیره و به لوکاسی پیامک میده و میگه: من حاظرمر براتون کاری که گفتید رو انجام بدم… و از لوکاسی ادرسی هتلی رو میگیری و مدیره سمت هتل

لوکاس برمیکردلاو میرلا مسل دوان دوان میرکسی متشی و میبرش تو اتاق خالی… هسلی: التماستون میکنم اینکار و نکنید برای اینکه مشهور باشید اینکار و میکنید؟ لوکاس میخواد رد شه که هسل تقلا میکنه… هسل با تموم قدرت لوکاس رو هل میده و اونو میزنه زمین و کپسول آتشنشانی رو میکیرکو بالا تا بزنہ تو سرلوکاس،. لوکاس با داد میکه: چیکار میکنی؟… بعد بچه دزدی میخوای قاتلم باشی؟ بزنی… بزبان دیگه … هسل به خودش میاد و کپسول رو میزاری زمین… لوکاس با گفتنی : من خبرو مینویسم از اونجا میری. تو بیمارستان هم به گنول میگن وضعیتتون خیلی بدکو پابد با یکی از اشناهاتون صحبت کنیم .. ششغله به هسل زنگ میزنه و وقتی هسل جواب میده تلفن رو قطع میکنه… هشتمل با ناراحتی اینکه ایگل رو از دست بده فکراشو میکنه و تصمیم نهایی رو میگیره و به لوکاسی پیامک میده و میکه: من حاظرمر براتون کاری که گفتید رو انجام بدم… و از لوکاس ادرسی هتلی رو میگیری و میری سمت هتل دم در ورودی هتلی یاد حرف های لوکاسی میوفته. .(فلش بک میزنه که لوکاسی ازش میپرسه: برای ملک شما هرکاری میکنید؟ حاظرید یه شب رو با من سپری کنید؟).. هسل میرک تو اتاق هتلی که لوکاسی هست … هسل: برای حرف زدن نیومدم… اضطراب تمومر بدن هسل رو فرامیکیره… با بغضی شروع میکنه به در اوردن لباس .. میره پیراهذشو از دستاش در بیارک که لوکاس دسمیتشو میگیرک. من چیزی که میخواستمو گرفتم… شما مادر واقعی این بچه شدین … ج۔ معذرت میخوام. باید میدونستم چقدر برای ملک ارزش قایلبید… | زبان هسل یه فسیلی میزنه به لوکاس… و در اخر نیز هسل میاد خونه و شروع میکنه با ایگلی که دختر * میدونه دسرخوردن. .

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۱

چنگیز تصمیم میگیرہ شعله رو بہرہ استانبول و شعلہ ھم وسایل مھمرو برمیادارہ و به سمت استانبول حرکت می کنند. گنول با کمک عارف خان برای ایگل به مدرسه پیدا کردن که شاید بتونن ثبت نام کنن و برای همین با هسل میران مدرسه… برای اینکه ایگل روتو مدرسه ثبت نام کنن مجبور بودن دروغ بگن که پدر ایگل خیلی ادم بدیه و همیشه هسل رو میزنه ولی مدیر مدرسه میگه: هیچ راهی نداره…شما هیچ گزارشی از پلیس ندارین مبنی بر کتک زدن و خشونت. نمیتوانیم بدون شناسنامه ثبت نام کنیم. وقتی گنول میاد، خونه  یشت سرش لوکاس میاد داخل خونه و بدون مقدمه میگه: شما کی با هسل خانوم آشنا شدین و اینقدر صمیمی شدین که بخاطرش ادم بکشید؟ هان؟ اگه نگید میدولید که خودم میفهمم گنول هیچی نمیگه ولوکاس میرہ خودش دنبال ماجرازو بگیره .شعله و چنگیر میرن خونه یکی از دوستای چنگیز و مثلا قراره چند روز بمونن لمل تا موقع مرگ صاحبخونه اونجا میمونن. شب شده و هسل قبل خواب میره توالت یاد حرف مدیر میوفته که گفته بود هیچ اثری از زدوخورد نمیبینم. و یک وسیله فلزی میگیره و با اون چشمش و کبود میکنه… فردا صبح گول و هسل و ایگل میرن مدرسه دیگه ای. مدیر این مدرسه هم بدخلقی میکنه اما هسل برای مدرک چشم بندهش و در میاره این کبودی صورتشو به مدیر نشون میده و مدیر هم قبول میکنه و ایکل میتونه از فردا بره مدرسه……..بعد از ثبت نام باھم میرن پارک کہ ایگل میره گل های پارک رو میکنه میدہ به خاله پیرزن و وقتی گنول دست ایگل رومیگیره هسل یاد داستای مادر خودش میفته که با اون حالت دستهای خودشو میگرفته یایان

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۲

خلاصه قسمت دوازدهم
هسل و ایگل میرن خونه.سانلی و غمزه از هسل برای چشمش میپرسن میگه چیزی نیست میکروب رفته.سارپ(دوست پسر سانلی)ایگل را میبره باهم بازی کنن.
غمزه ب هسل میگه لباس برلی عروسی داری؟بیا بریم لباسا را بگردیم ببین کدوم را میخای بپوشی.هسل که تعجب کرده قبول میکنه.سانلی یه لباس قرمز میپوشه میگه خوبه؟بعد ب غمزه میگه اون دوست مرتم میاد؟غمزه ب شوخی میگه نکنه تو هم شوهر پولدار میخای؟
هسل میگه چرا اینجوری میگی؟من تو و مرت را دیدم چقدر عاشقم همید چرا میخای خودت را جور دیگه ای نشون بدی تو همیشه از ما حساس تر بودی بچگی هم توی خلوت خودت مادر بچهای کوچیک میشدی پس سعی نکن با خودت و دیگران خشن باشی .یدفعه غمزه  با خوشحالی دستش را میذاره روی شکمش و میگهبچه تکون خورد.
چنگیز شعله را میبره بار.رئیس اونجا ازش خوشش میاد و میگه از امشبمیتونی کارت را شروع کنی.
عارف اومده پیش گنول.گنول برلش چایی میاره و ازش تشکر میکنه.
عارف:ببخشید کجکاولی میکنم ولی خانمی مثل شما چرا افتاده زندان این عجیبه.
گنول:بگیم قربونی تقدیر…
ایگل کیفش را آماده میکنه و باهسل نقاشی میکشن
شعله زنگ میزنه ب هسل میگه میخام باهات راجب ملک حرف بزنم.هسل هم آدرس میگیره و میره.
وقتی میره پیش شعله.شعله دفتر ملک را نشون میده و میگه میدونی این چیه؟دفتر ملک چیزایی که دوس داره نوشته بگیر ببین چیز آشنایی پیدا میکنی؟
هسل میگیره ورق میزنه .شعله دفترا میگیره میگه اینجا چی نوشته ببین…نوشته معلم هسل…این تویی
تو چیکار کردی که دخترم دوست داشته؟کادو دادی؟پول دادی؟
هسل:هیچ کار
-هیچ کار نکردی و اسمت اینجاس؟
-واقعا نمیدونم
شعله داد میزنه میگه حرف نزن
-من مدت کوتاهی اونجا بودم من نمیشناسم
-نمیشناسی اما اسمت اینجاس،من مادر اونم فهمیدی؟اما اسمم اینجا نیست.تو ممکنه چیکار کرده باشی که اسمت اینجاست؟
گارسون میخاد بیرونش کنه که شعله بازم دادمیزنه هسل هم هول کرده نمیدونه چی بگه.
شعله را همونجوری ک داد میزنه بیرون میکنن.
هسل میره خونه.جاهده میگه چی شده؟
-هیچی فقط خسته ام
-اینطوری نکن اول فکر کردم بخاطر ایگله اما حالا فهمیدم مشکلت چیز دیگست.جریان چیه؟
-همه چیز قاطی شده
-من مادرتم میتونم کمکت کنم
سعی میکنم یه زندگی جدید بسازم اما نگران نباش همه چیز درست میشه.
بخش پایانی
غمزه میاد میگه فردا باید برا چکاب بچه بریمکه جاهده میگه یادم رفته بود
-معلومه هسل اومد بچه منا یادت رفت
-این چه حرفیه دوتاتون دخترای منید و این دوتا هم نوه های من
غمزه هم آروم میشه
هسل میره پیش ایگل و میگه دلت برای ملک،برای مامانت تنگ میشه؟
-من مامان دیگه ندارم .یه مادر دارم اونم تویی.
هسل خوشحال میشه
ایگل نقاشیش که خودش و هسل را کشیده نشونش میده  و میگه اینا کشیدم میخام قایمش کنم.هسل یه صندوچه پر عکس از کشو در میاره و نقاشی را میزارن اونجا.
صبح سر سفره ایگل ذوق مدرسه را داره. جاهده میگه من میبرمش اما هسل قبول نمیکنه.
گنول هم میاد مدرسه برای ایگل کش مو آورده .ایل و هسل ازش تشکر میکنن.
شعله دوباره ب هسل زنگ میزنه ولی هسل جواب نمیده.
دکتر ب غمزه و جاهده میگه جنین مشکل قلبی داره.باید سقطش کنه یا بعد از ب دنیا اومدن بفرستنش خارج برای عمل کردن.غمزه میگه سقطش میکنم.
درس ایگل ک تموم میشه بل ذوق برای هسل تعریف میکنه و نقاشیش را نشون میده.
وقتی میرسن خونه هسل گوشیش را میزاره روی میز و میره لباسش را عوض کنه.سارپ و ایگل حرف میزنن که گوشی هسل زنگ میخوره.
سارپ میگه گوشی مامانته؟
ایگل:آره
-میخای جواب بده
-جواب بدم؟
-آره بگو مامانم اومد میگم زنگ بزنه
ایگل گوشی را بر میداره میگه الو
شعله باشنیدن صدای ملک تعجب میکنه ومیگه: ملک
ملک هم میگه:مامان.
بعد از اینکه ایگل پشت گوشی میگه مامان؟
ایگل هول میشه سریع گوشی را قط میکنه.
هسل،غمزه و سانلی میان.هسل که میفهمه چی شده دست ایگل را میگیره میبره تو اتاق ازش معذرت خواهی میکنه ولی ایگل ب روی خودش نمیاره که ناراحته.هسل ازش میخاد نقاشی بکشه تا برگرده.
سانلی هم متوجه میشه هسل همون ملک اکچای گمشدست…

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۳

خلاصه قسمت سیزدهم..
جاهده بهش میگه این بچه ب کی گفته مامان؟هسل میگه اون دختر منه.اما سانلی میگه اون خبرنگاره گفته بود یه دختراز شاگردات هم سن و سال ایگل گم شده که هسل هم مجبور میشه همه چیزا بگه.
جاهده و غمزه از هسل میپرسن این بچه به کی گفته مامان؟
هسل میگه اون دختر منه اما بعد که سانلییاد خبرنگاره میفته و میگه گفته بود یکی از شاگردات هم سن و سال ایگل گم شدههسل مجبور میشه جریان را بگه.میگه ایگل چ شرایطی داشته و وجدانش اجازه نداده ولش کنه که همه متعجب میشن و سرزنشش میکنن ک کارت بچه دزدیه و تاوان سنگینی داره.هسل هم میگه من میرم که برای شما مشکلی پیش نیاد.
جاهده با عصبانیت میگه این مشکل اینجوری حل نمیشه چطور تونستی همچین کاری کنی؟
ایگل خیلی ناراحته با گریه توی اتاق داره نامه مینویسه برای هسل
توی هر صفحه چند کلمه مینویسه بعد اون برگه ها را میکنه که هسل فرداش ببینه.شبم زود خودش را میزنه ب خواب.
هسل بعد اینکه میبینه ایگل خوابه میره پیش مادرش و باهاش صحبت میکنه و جریانا میگه که چرا این کارا کرده.جاهده میگه دنیا پر از آدمای بدشانس مثل ایگله تو نمیتونی از همشون نگهداری کنی.
میگه ممکنه بچگی خودت را  دیده باشی ولی هسل میگه نه فقط بخاطر اینکه مادرش باشم اینکارا میکنم.من نمیتونم از این بچه بگذرم.
جاهده اصرار میکنه که کارش اشتباهه و فردا باید ببره تحویلش بده.هسل میگه نمیتونم.
جاهده:من مجبورم ب فکر خانوادم باشم
هسل:منا از فرزند خوندگیت برکنار کن
جاهده:فکر کردی با پاک شدن از کاغذ حل میشه؟فکر کردی به این راحتیه؟من بیست سال مثل بچه های خودم ازت مراقبت کردم.حالا اجازه نمیدم خانوادم را با این بچه عوض کنی فردا باید ببری تحویل مادرش بدی…
شعله از صبح تو فکر ملکه حالا مطمعنه دخترش پیش هسله میخواد بره دنبالش که از بار زنگ میزنن و پیشنهاد کار میدن.چنگیز شعله را راضی میکنه و میبرتش.شبم اونجا مرده از شعله خوشش میاد و میگه براشون اتاق اماده کنن که چنگیز عصبانی میشه و کتک کاری میکنن و میفتن بازداشتگاه.شب اونجا شعله فکر ملکه یه بارم دادو بیداد راه میندازه و اجازه میگیره زنگ میزنه هسل ولی گوشیش خاموشه.
صبح هسل ملک را میرسونه مدرسه و یکم پول برای تغذیه بهش میده و خداحافظی میکنه ک ملک بر میگرده هسل را بغلمیکنه و میگه:مامان خیلی دوست دارم.
هسل تعجب کرده میگه منم همینطور بعد ملک را راهی میکنه سمت مدرسه و میره.
نامزد غمزه اومده خونشون جاهده جریان بچه را میگه اونم ب غمزه میگه تصمیم درستی گرفتی که بچه را سقط کنی.غمزه انگار یکم ناراحت میشه.

بخش پایانی/هسل وقتی میاد خونه.میره اتاق ملک دفترش را میبینه نوشته دفترچه چیزهای مورد علاقه جدیدم و یه سری جاها و چیز ها را نوشته بعد نامه ای پیدا میکنه که نوشته⇩
به مادرم:خیلی دوستت دارم مامان.
باهم تو پارک خیلی خوش گذروندیم .وقت حموم کردن موقع دیدن کفا خیلی تعجب کردم مثل دیدن بستنی آب شده.دیگه میتونم خودم موهاما بشورم.میتونم خودم برم خرید.مدرسه رفتن را خیلی دوس داشتم.دیگه میتونم تنهایی بلیط اتوبوس بگیرم.
شبا میتونم تنهایی بخابم.خوابای بد نمیبینم اگه ببینم نمیترسم.موهامو مثل تو کوتاه میکنم.مثل تو لباس میپوشم.شبیه تو میشم.قوی میشم.مرسی که مامان من شدی مامان.خیلی دوست دارم مامان.جون منی .عزیزمی
ایگل گونش.
اشک از چشمای هسل سرازیر میشه و سریع میره مدرسه دنبال ملک ک میگن امروز مدرسه نیومده.خیلی میترسه هرجا ب ذهنش میرسه میگرده ولی پیداش نمیکنه.میره پیش گنول و جریان را بهش میگه.اونم که خیلی نگرانه چون نمیتونن برن پیش پلیس میگه بهتره از لوکاس کمک بگیریم.هسل هم زنگ میزنه لوکاس وقتی میفهمه که دفتر روزنامس میره اونجا.
از طرفی شعله صبح آزاد میشه ولی چنگیز چون باهمبندیش دعواش  شده آزاد نمیکنن.شعله هم سریع میره سراغ هسل.اولین جایی که ب ذهنش میرسه دفتر روزنامه لوکاسه(از روزنامه آدرسش را پیدا میکنه)اونم میره اونجا ولی خوشبختانه با هسل روبرو نمیشه.قبل از اینکه همدیگرا ببینن هسل و لوکاس از دفتر بیرون رفتن.هسل جریان را ب لوکاس میگه و ازش کمک میخاد اونم به یکی از دوستای پلیسش میسپاره که اگه خبری شد بهش بگن.
شعله از دوست لوکاس سراغش را میگیره و بعد که میفهمه نیس یکم دادو بیداد میکنه و میره.
غمزه و جاهده میرن بچه را سقط کنن ولی غمزه یدفعه عذاب وجدا میگیره و گریه میکنه که جاهده دلداریش میده.گنول و هسل همچنان دنبال پیدا کردن ملکن ولی خبری نیستت تا اینکه هسل دوباره میره سراغ دفتر ملک وقتی چیزای مورد علاقه را میخونه میفهمه همشون جاهاییه که از باندیرما تا استانبول ازش گذشتن.میفهمه ملک میخاد برگرده اونجا.اینا ب گنول میگه:ملک بخاطر ب دردسر نیفتادن من داره میگرده ومیره دنبالش ترمینال.
ملک با پولی ک هسل برای تغذیه بهش داده میخاد بلیط بگیرهاما پولش کمه و بلیط فروشه بهش شک میکنه و زنگ میزنه پلیس ک ملک میفهمه وفرار میکنه
پایان

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۴

شعله صبح آزاد میشه ولی چنگیز چون باهمبندیش دعواش  شده آزاد نمیکنن.شعله هم سریع میره سراغ هسل.اولین جایی که ب ذهنش میرسه دفتر روزنامه لوکاسه(از روزنامه آدرسش را پیدا میکنه)اونم میره اونجا ولی خوشبختانه با هسل روبرو نمیشه.قبل از اینکه همدیگرا ببینن هسل و لوکاس از دفتر بیرون رفتن.هسل جریان را ب لوکاس میگه و ازش کمک میخاد اونم به یکی از دوستای پلیسش میسپاره که اگه خبری شد بهش بگن.
شعله از دوست لوکاس سراغش را میگیره و بعد که میفهمه نیس یکم دادو بیداد میکنه و میره.
غمزه و جاهده میرن بچه را سقط کنن ولی غمزه یدفعه عذاب وجدان میگیره و گریه میکنه که جاهده دلداریش میده.گنول و هسل همچنان دنبال پیدا کردن ملکن ولی خبری نیست تا اینکه هسل دوباره میره سراغ دفتر ملک وقتی چیزای مورد علاقه را میخونه میفهمه همشون جاهاییه که از باندیرما تا استانبول ازش گذشتن.میفهمه ملک میخاد برگرده اونجا.اینا ب گنول میگه:ملک بخاطر ب دردسر نیفتادن من داره میگرده ومیره دنبالش ترمینال.
ملک با پولی ک هسل برای تغذیه بهش داده میخاد بلیط بگیره اما پولش کمه و بلیط فروشه بهش شک میکنه و زنگ میزنه پلیس ک ملک میفهمه وفرار میکنه.بعد یواشکی سوار اتوبوس میشه که میفهمن و سراغ خانوادش را میگیرن وقتی میفهمن تنهاس تحویل پلیس اونجا میدنش ملک هم نا امید باهاشون میره.یه دفه صدای هسل را میشنوه و برمیگرده.میگه :مامان. و میپره بغلش هر دو همدیگه رو بغل می کنن و اشک میریزن هسل میگه دیگه این کار و نکن . ملک میگه من رفتم که تو ناراحت نشی هسل میگه من وقتی ناراحت میشم که تو بری بعدم میبرتش خونه.
جاهده که فکر کرده بود ملک و تا حالا به مامانش داده بازم عصبانی میشه هسل هم میگه اینکار و نمی کنم گفتم که منو از خانواده جدا کن وقتی سانلی و غمزه اینو میشنون ناراحت میشن مخصوصا وقتی جاهده هم قبول می کنه  و میره وسایلش و جمع می کنه تا با ملک از اونجا برن. سانلی به مامانش میگه اگه خواهرم بره نمی بخشمت چطور می تونی اینکار و بکنی؟ چطوری می تونی انقدر بی وجدان باشی؟ هسل که می بینه چاره ای نیست حقیقت و بهشون میگه. میگه مامان بی وجدان نیست من خودم خواستم برم. هم اینکه من خواهر واقعیتون نیستم و …
سانلی و غمزه تعجب می کنن هسل ازشون عذرخواهی می کنه و میگه قصد ناراحت کردنتونا نداشتم و دست ملک راکه گریه می کنه میگیره و از اونجا میرن.
هسل گوشیش و چند لحظه روشن می کنه اول زنگ میزنه به گنول و میگه که ملک و پیدا کرده بعد به لوکاس ، لوکاس میگه شعله اومده بوده سراغش هسلم میگه اشکال نداره  دیگه میخوام خطم و عوض کنم -پس من چطوری پیداتون کنم؟
هسل آدرس هتلی که میخوان برن و میده و میگه خط جدیدم را که گرفتم شمارشو بهتون میدم و قطع می کنه و گوشیش را خاموش می کنه. همون لحظه شعله دوباره میاد دفتر روزنامه پیش لوکاس ازش راجع ب ملک و هسل میپرسه لوکاس اظهار بی اطلاعی می کنه وقتی برای کاری میره بیرون شعله از توی دفترش آدرس هتل و برمیداره(اون کاغذو می کنه) و میره لوکاس که بر می گرده میفهمه اون کاغذ نیست با عجله زنگ میزنه به هسل ولی گوشیش خاموشه زنگ میزنه به گنول و جریان و میگه که اگه باهاش تماس داشتن بهشون اطلاع بده  بعدم راه میفته بره بلکه زودتر از شعله بهشون برسه.
هسل و ملک تو هتلن که یکی در میزنه …

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۵

هسل گوشیش و چند لحظه روشن می کنه اول زنگ میزنه به گنول و میگه که ملک و پیدا کرده بعد به لوکاس ، لوکاس میگه شعله اومده بوده سراغش هسلم میگه اشکال نداره  دیگه میخوام خطم و عوض کنم -پس من چطوری پیداتون کنم؟
هسل آدرس هتلی که میخوان برن و میده و میگه خط جدیدم را که گرفتم شمارشو بهتون میدم و قطع می کنه و گوشیش را خاموش می کنه.
همون لحظه شعله دوباره میاد دفتر روزنامه پیش لوکاس ازش راجع ب ملک و هسل میپرسه لوکاس اظهار بی اطلاعی می کنه وقتی برای کاری میره بیرون شعله از توی دفترش آدرس هتل و برمیداره(اون کاغذو  می کنه) و میره لوکاس که بر می گرده میفهمه اون کاغذ نیست با عجله زنگ میزنه به هسل ولی گوشیش خاموشه زنگ میزنه به گنول و جریان و میگه که اگه باهاش تماس داشتن بهشون اطلاع بده  بعدم راه میفته بره بلکه زودتر از شعله بهشون برسه

هسل و ملک تو هتلن که یکی در میزنه.ملک از ترس پشت کمد قایم میشه هسل در و باز می کنه.از طرف هتل اومدن تلفن اتاقشونا درست کنن. مرده میگه چندبار زنگ زدن بهتون قطع بوده بعد درستش می کنه و تلفنا میده دست هسل میگه کار مهمی باهاتون دارن.لوکاسه به هسل میگه که شعله آدرس اونجا رو برداشته و زودتر از اونجا برن میگه گنول خانمم داشت میومد به شما خبر بده هسل میگه کسی نیومد بعد از اینکه تلفن و قطع می کنه به ملک که نگرانه میگه که مامانت اومده استانبول ملکم با ترس میگه درا قفل کردی؟میره درا چندبار قفل می کنه بعد پرده ها رو میوشه هسل بغلش می کنه میگه نترس من پیشتم مراقبتم.

لوکاس ک توی ترافیک گیر کرده از ماشین پیاده میشه ببینه چه خبره که میبینه گنول تصادف کرده دارن میبرنش بیمارستان شعله میره هتل سراغ هسل را میگیره.قبلش هسل زنگ میزنه که اطلاعاتشون و به کسی ندن و نگن‌اونا اونجان وقتی مرده میگه اینجا نیستن شعله میگه خودم در همه اتاقا رو میزنم میفهمم.مرده دنبالش میره باهاش دعوا می کنه میگه دیوونه اید؟
بعد اتاق هسل را نشون میده و میگه هسل خانم اینجاست ولی مشکلتون و بیرون حل کنید نه توی هتل وقتی شعله در و باز می کنه میبینه اتاق خالیه

هسل و ملک از پشت بوم فرار می کنن. شعله رو هم از هتل میندازن بیرون.هسل و ملک میرن دم مغازه ی گونول ولی هرچی زنگ میزنن کسی در و باز نمی کنه
هسل زنگ میزنه گنول ولی لوکاس جواب میده میگه گنول تصادف کرده و دارن میبرنش بیمارستان.

غمزه با مامانش دعوا می کنه چرا زودتر نگفتی اون خواهر ما نیست؟ جاهیده هم میگه چون نمی خواستم باهاش احساس غریبی کنید نمی تونستم اینکار و باهاش بکنم تو همیشه طرف اون و گرفتی به خاطر کسی که حتی خواهرم نبود همش من و کوچیک کردی دورو هم با غمزه دعوا می کنه که اون خواهر ماست و بهونه تراشی نکن و بعدم رو به مامانش میگه دیدی چیکار کردی؟ نتونستی به خواهرم بگی نرو بمون اینه وضعمون به نظرت ما الان خانواده ایم.
لوکاس میره پیش گنول میگه ک باهسل حرف زده و دارن میان اینجا خیال اونم راحت میشه۰لوکاس میگه شما رو میفهمم اینکه چرا انقدر به هسل خانم توجه می کنید چون تو شرایط سختی هستن شما هم کمکشون می کنید دستتون درد نکنه یه آدم فقط واسه بچه ی خودش این فداکاری ها رو می کنه.
می دونم مادر هسل هستید گنول تعجب می کنه لوکاس ادامه میده هدفم ناراحت کردن شما یاهسل خانم نیست فقط کنجکاوم بدونم دلیل این همه توجه چیه باشه فهمیدی حالا فراموش کن هسل نباید بفهمه
ولی هنوز یه چیزی فکرم و مشغول کرده چرا از هسل خانم واقعیت و مخفی می کنید؟
-چون از مادرش متنفره به خاطر خودم نگران نیستم نگران اونم
-چرا؟
-چون اون زندگیو خانواده خودشو داره نمی تونم اینکارو باهاش کنم به خاطر همین حرفامون بین خودمون بمونه

 

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۶

لوکاس شعله رو میبره خونش شعله میگه رفتم هتل نبودن یا فرار کرده بودن.کدوم هتل؟ همون هتلی ک تو دفترچت بود.
می دونم هسل خانم اونجا میموند پس چرا وقتی دخترمو بهت گفتم همینجوری نگاهم کردی؟ اون موقع نمی دونستم رفتم برگشتم دیدم شما نیستید چیکار می کردم؟ گیریم که دخترتون پیش هسله حتما یه دلیلی باید داشته باشه وگرنه دختر ب اون کوچیکی چرا بایداز مادرش فرار کنه؟ شعله داد میزنه اون دخترما فراری داده میشنوی؟ دخترم فرار نکرده اون فراریش داده.
گنول بیمارستانه شب ملک وهسل میرن خونه گنول بخوابن شب موقع خواب ملک پرده ها رو میکشه میگه کسی نبینتمون هسلم میگه پرده ها رو کشیدیم کسی نمیبینه درم قفله دیگه نترس با هم میخوابن وهسل برای ملک قصه تعریف میکنه.
شعله به لوکاس میگه معلومه با کادو و این جور چیزا دخترما گول زده و دزدیدتش چرا اینکارو بکنه؟ نمیدونم معلومه دیونست تو فقط اون زنا برام پیدا کن.
من‌خبرنگارم پلیس نیستم چرا نمیری پیش پلیس شکایت کنی؟ اونا زودتر از من ملکا پیدا می کنن البته اگه خودش نگه فرار کردم چون اگه اینجوری بگه همه چی برعکس نتیجه میده‌ من قبلا از درا همسایه و مدرسه ملک پرسوجو کردم اکثرا میگفتن ملک توی خونه وضع خوبی نداره حتی بعضیا میگفتن کتکم میخوره ب بقیه چه ربطی داره خونه من؟ همچین چیزی نیست بیاید بریم پیش پلیس من با کمیسر حرف میزنم شعله که میبینه.لوکای مصممه میگه من جایی نمیام خوابم میاد.
لوکاس هم اتاقی که باید بخوابه رو نشونش میده صبح هسل و ملک صبحونه میخورن هسل میبینه ملک هیچی نمی خوره بهش یه تیکه نون و مربا میده میکه حداقل این و بخور دیرت میشه دلم درد می کنه کجای دلت؟ خیلی؟ میشه امروز مدرسه نرم.هسل ک میفهمه دل دردشا الکی گفته میخنده ومیگه باشه من با معلمت حرف میزنم عصبانی نشدی؟ نه بعضی وقتا اینجوری میشه ملک میره بغل هسل.
سانلی زنگ میزنه به هسل میگه فکرم پیش شماست کجا میمونید؟ پیش یکی از آشناها.سانلی ک میفهمه منظورش کجاست میگه باشه بهتون سر میزنم و قطع می کنه غمزه که حرفاش و شنیده میگه کجا میری؟ سانلی الکی میگه پیش سارپ.
غمزه هم دادمیزنه دروغ نگو میدونم میری پیش هسل.
سانلی:آره میرم پیش خواهرم.
هنوز ب زنی ک مارافروختو رفت میگه خواهر.
بچگیتم همینجور بودی طرف اونامیگرفتی ولی من هرکاری میکردم بد بود.بخاطرشمابچگی من نابودشد.
بیخودی نگوهیچکس ب تو بدنکردتو خودت حسودی میکردی.
من حسودی میکردم؟ اون حسود بودبا اینکه میدونست خواهرمون نیست میخاست رابطمونا بهم بزنه.
اون منادوست داشت توراهم بااین اخلاق گندت دوست داشت.جاهده میگه چ خبرتونه؟ غمزه میگه سانلی میخاد بره دیدن هسل منم داشتم واقعیتارابهش یادآوری میکردم.سانلی میگه آره دارم میرم پیش خواهرمومیره.
غمزه ب مامانش میگه میبینی؟ باورم نمیشه هنوز ب اون میگه خواهر.اونابفکر تونیستن فقط من فکرتوام اماکی بفکر منه.
این چه حرفیه؟حاملم بچم مریضه.
کی گفته بفکرت نیستم صبح زوداز متخصص برات وقت گرفتم. مرت چی؟ اگه بفهمه بچه را سقط نکردم از ازدواج‌ منصرف نمیشه؟ نگران‌نباش باهاش حرف میزنیم.صبح لوکاس ب شعله میگه قهوتونوبخورید بریم.
-کجا؟
-کلانتری دیشب خسته بودید الان بریم ک زودتر ملکا پیداکنن شعله ساکت میشه لوکاس میگه نمیتونید برید مگه نه؟چون پلیس خیلی وقته از چنگیز در این رابطه بازجویی کرده.راستی دوست پسرتون کجاست؟
بازداشتگاهه ربطی ب من نداره با هم نیستیم.که اینطور هرچند ب نظر من ب این راحتی ولتون نمیکنه.شمابرای ملک نیومدید استانبول.واسه فرار از پلیس اومدید.راستی اگه برای نجات خودش کارای شمارا ب پلیس بگه من کاری نکردم؟در برابرکارای چنگیز با بچه هم صداتون درنیومد.شعله عصبانی میشه لیوان قهوه رو پرت میکنه ومیگه هیچی نمیدونی.ممکنه ولی پرونده های زیادی مثل شمادیدم.مادرایی ک درگیر مشکلات خودشونن یادشون نمیفته درحق بچه هاشون کوتاهی میکنن.الانم اگه می بینید ملک پیش هسل خوشبخته بهتر نیست بزاریدبا اون باشه؟بنظرم بهش فکر کنید.شعله میگه توچی میگی واسه خودت.
چنگیزا میان میبرن فکر میکنه آزاده ک بهش میگن بایدبری زندان.
سانلی وسارپ رفتن پیش هسل اینا.
هسل ب سانلی میگه نمیخام بخاطرمن مشکلی برات پیش بیاد.اونم میگه هرچی ک بشه من کنارت میمونم بعدم میگه که غمزه از سقط کردن بچه منصرف شده،هسل خوشحال میشه ومیگه مطمئنم مادرخوبی میشه.هسل ب ملک میگه پیش خاله بمون تا من ب گنول خانم سر بزنم.
گنول حاضرشده بره ک دکترمیادمیگه نمیتونی بری چون آزمایشات خوب نیست.هسل میاد و گنول جلوش وانمود میکنه مشکلی نیست.

سریال هسل خلاصه داستان سریال مادر قسمت ۱۷

 

خلاصه داستان سریال هسل (مادر) +معرفی بازیگران و عکس

 

پیشنهاد ما

معرفی بازیگران سریال اکیا | خلاصه داستان سریال اکیا

معرفی بازیگران سریال اکیا | خلاصه داستان سریال اکیا معرفی بازیگران سریال اکیا | خلاصه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *