خانه » سرگرمی » حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه

کوچک کننده و فرم دهنده بيني Nose Up ساعت بند چرم اليزابت تخفيف ويژه فقط 15 هزار تومان عينک آفتابي Louis vuitton فقط 30 هزار تومان ساعت گوچي gucci دستبندي نگين دار فقط 15 هزار تومان ساعت طرح رولکس نقره اي فقط 20 هزار تومان  ساعت كاسيو تيتان طرح EDIFICE 554 فقط 55 هزار تومان  گردنبند مرغ آمين فقط 20 هزار تومان عينک خلباني شيشه آبي فقط 28 هزار تومان

حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه

حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه

حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه 

پذیرایی از مهمان, داستان کلاغ و روباه

ضرب المثل،داستان ضرب المثل

 

این مثل را به طنز درباره میزبانی می گویند که در پذیرایی از مهمان قصور کند یا به فکر آسایش او نباشد و بی اعتنا به ذائقه و میل مهمان، خوردنی هایی موافق میل خود در سفره نهد یا آنچه در سفره است خود، بخورد.

 

داستان:
روزی روباهی غلاغی را به لانه خود دعوت کرد و از قبل، آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانه روباه رفت. روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی صاف ریخت و به غلاغ  گفت: بفرمایید بخورید.« ‌غلا‎غ بیچاره هرچه نوک زد روی تخته سنگ چیزی نتوانست بخورد و منقارش به شدت درد گرفت و گرسنه ماند.

 

اما روباه زبانش را مالید روی تخته سنگ و همه آش را خورد. بعد از تمام شدن غذا روباه رو کرد به غلاغ بیچاره و گفت:« ای رفیق شفیق! حالا بیا تا راه رفتن را به تو یاد بدهم.» و دُم غلاغ بیچاره را به دُم خود بست و بنای دویدن را گذاشت. آنقدر غلاغ را توی کوه و صحرا کشید تا از حال رفت و بعد او را از دُم خود باز کرد. پس از چند دقیقه ای که غلاغ جان گرفت از روباه تشکر کرد و گفت: «‌ای رفیق! حلا دیگر نوبت توست که به لانه من بیایی.»‌ و خداحافظی کرد و رفت.

 

روز مقرر روباه درست سر وقت به لانه کلاغ رفت. کلاغ آشی را که درست کرده بود توی بوته خار ریخت و به روباه گفت: « بفرمایید.» روباه که نمی دانست غلاغ چه آشی برایش پخته با حرص و ولع زبانش را کشید روی بوته خار تا آش بخورد؛ که چشمت روز بد را نبیند. خار تیغ به زبان روباه رفت و خون جاری شد و ولی در عوض غلاغ هی نوک زد به بوته و هر چه آش بود خورد.

 

بعد رو کرد به روباه گفت: «‌ خُب، این از خوراک. حال بیا تا پرواز یادت بدهم.»‌ روباه را روی بال خود سوار کرد و به آسمان پرواز کرد. قدری که رفت به روباه گفت: « ‌زمین را چقدر می بینی؟»‌ روباه گفت:« به قدر یک هنداونه.» باز رفت بالاتر و پرسید:« زمین را چقدرمی بینی؟»‌ روباه جواب داد:«‌دیگر نمی بینم.» غلاغ موقع را مناسب دانست و بال خود را کج کرد و روباه را از آن بالا انداخت زمین و نیست و نابود کرد.
منبع:فان جو،sampadcity.com

 

داستان کلاغ و روباه , مثل آباد , ریشه تاریخی ضرب المثل , ضرب المثل قدیمی , حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه , ضرب المثل , داستان ضرب المثل , مثل , پذیرایی از مهمان ,

ساعت گوچی gucci دستبندی نگین دارعینک Spyساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژهساعت مچی اسپورت طرح رولکس

پیشنهاد ما

عکس پروفایل دخترانه پاییزی, عکس پروفایل پاییزی دخترانه, عکس پروفایل پاییز, عکسهای پروفایل پاییزی, عکس پروفایل عاشقانه پاییزی, عکس پروفایل دختر پاییزی, دانلود عکس پروفایل پاییزی, عکس برای پروفایل پاییزی, عکس پروفایل باران پاییزی, عکس نوشته پاییزی پروفایل, عکس پروفایل پاییزی, عکس پروفایل پاییزی عاشقانه, عکس پروفایل پاییزی غمگین, عکس پروفایل پاییزی پسرانه, عکس پروفایل پاییزی زیبا, عکس پروفایل پاییزی جدید, عکس پروفایل پاییزی و محرمی, عکس پروفایل پاییزی با عطر محرم, عکس پروفایل پاییزی شیک, عکس پروفایل پاییزی خاص, عکس پروفایل از پاییز, عکس پروفایل زیبا از پاییز, دانلود عکس پاییزی برای پروفایل, عکس پروفایل برای پاییز, عکس پاییزی برا پروفایل, عکس های پاییزی برای پروفایل, عکس زیبای پاییزی برای پروفایل, عکسهای پروفایل دختر در پاییز, عکس پروفایل عاشقانه پاییز, عکس پروفایل فصل پاییز, عکس پروفایل مخصوص پاییز, عکس پروفایل در مورد پاییز, عکس پاییزی واسه پروفایل, عکس های پروفایل پاییزی, عکس پاییزی برای پروفایل, , ,

عکس پروفایل پاییزی | عکس نوشته های پاییزی

عکس پروفایل پاییزی | عکس نوشته های پاییزی عکس پروفایل پاییزی | عکس نوشته های …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *