خانه » سرگرمی » داستان و رمان » زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه

کوچک کننده و فرم دهنده بيني Nose Up ساعت بند چرم اليزابت تخفيف ويژه فقط 15 هزار تومان عينک آفتابي Louis vuitton فقط 30 هزار تومان دستبند مغناطيسي پاوربالانس فقط 10 هزار تومان کیف محافظ ضدآب موبایل ساعت گوچي gucci دستبندي نگين دار فقط 15 هزار تومان ساعت طرح رولکس نقره اي فقط 20 هزار تومان  ساعت كاسيو تيتان طرح EDIFICE 554 فقط 55 هزار تومان  گردنبند مرغ آمين فقط 20 هزار تومان عينک خلباني شيشه آبي فقط 28 هزار تومان

زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه

زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه

زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه

 

زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه,فان جو,funjoo,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه,

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها

افراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰ تا ۷۰ سالشون بود

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد

البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم

بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن

و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که :

خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت :

این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن می خوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده

خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم

من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم

و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم

اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد

و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود

اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم

ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴ یا ۵ ساله ایستاده بود تو صف

از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم

و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب می کنه

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو شونش

به محض اینکه برگشت من رو شناخت  یه ذره رنگ و روش پرید

اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده

همینطور که داشتم صحبت می کردم پرید تو حرفم گفت : داداش او جریان یه دروغ بود یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت  : اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم

همینطور که داشتم دستام رو می شستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم

البته اونا نمی تونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن

پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم

الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم

پیر مرده در جوابش گفت : ببین اومدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه

اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود

من اگه الان خود هم بخوام ولخرجی کنم نمی تونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین

پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت

تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم می میرم

رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن

بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین !!!

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم

گفت داداشمی : پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم

این و گفت و رفت …

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده …

داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه

زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه

منبع:فان جو نمکستان namakstan.ir

زیباترین داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه,فان جو,funjoo,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه,

ساعت گوچی gucci دستبندی نگین دارعینک Spyساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژهساعت مچی اسپورت طرح رولکس

پیشنهاد ما

عکس نوشته جدید محرم | پروفایل محرم |محرم 96

عکس نوشته جدید محرم | پروفایل محرم |محرم ۹۶

عکس نوشته جدید محرم | پروفایل محرم |محرم ۹۶ عکس نوشته جدید محرم | پروفایل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *