خانه » سرگرمی » داستان و رمان » داستان کوتاه من و خدا


کوچک کننده و فرم دهنده بيني Nose Up ساعت بند چرم اليزابت تخفيف ويژه فقط 15 هزار تومان عينک آفتابي Louis vuitton فقط 30 هزار تومان ساعت گوچي gucci دستبندي نگين دار فقط 15 هزار تومان ساعت طرح رولکس نقره اي فقط 20 هزار تومان  ساعت كاسيو تيتان طرح EDIFICE 554 فقط 55 هزار تومان  گردنبند مرغ آمين فقط 20 هزار تومان عينک خلباني شيشه آبي فقط 28 هزار تومان

داستان کوتاه من و خدا

http://dl.funjoo.ir/wp-content/uploads/2013/02/dastanfunjoo.ir_.jpg

من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم!
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریباً مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم. از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولاً فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم.
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، او بلد بود.
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت: «تو فقط پا بزن»
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم: «مرا به کجا می بری؟»
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم!
وقتی می گفتم: «می ترسم»، او به عقب برمی گشت و دستم را می گرفت و می فشرد و من آرام می شدم.
او مرا نزد مردم می برد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم
خدا گفت: هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است، بنابراین من بار دیگر هدیه ها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
«دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است»
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است.
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم، فکر می کردم او زندگی ام را متلاشی می کند، اما او اسرار دوچرخه سواری «زندگی» را به من نشان داد
خدا می دانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک، پرواز کند. و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود «خدا» لذت می برم و من هر وقتی نمی توانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و می گوید: پا بزن





پیشنهاد ما

بی حجاب, حرم امام رضا, داستان, داستان درباره حجاب, داستان زیبا, چشم ها را باید شست...,

داستان مسافر بی حجاب حرم امام رضا

داستان مسافر بی حجاب حرم امام رضا داستان مسافر بی حجاب حرم امام رضا   …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *